بعد از چند سال دوباره اومدم به وبلاگم سر زدم

یاد دوران کاردانی افتادم که با دوستم همیشه تو وبلاگا پرسه میزدیم

چند وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده

چه همه چیز زود میگذره


حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ..


آدم‌های خوب و آدم‌های بد، از هم جدا نیستند.
جایی در اعماق ِ تاریک ِ زمین،
ریشه‌های آن‌ها به هم می‌پیوندد.
بنابراین، نباید درختان ِ بی‌بَر را سرزنش کرد.
شاید به اندازه‌ی کافی آب به درخت نرسیده
و در نتیجه
درخت نتوانسته میوه‌ای تولید کند.
میوه‌ها که از آسمان نمی‌آیند،
آن‌ها به آب محتاجند.
ممکن است درخت ِ بی‌بَر
در سایه‌ی درختی تنومند باشد
و در نتیجه نتواند به میزان ِ کافی نور و هوا بگیرد.
پس درخت ِ بی‌بَر را سرزنش نکنید
و آن را به محاکمه نکشید.
اگر می‌خواهی کسی را سرزنش کنی،
ابتدا خود را در موقعیت ِ او قرار بده
و ببین اگر تو در آن موقعیت بودی،
آیا بهتر از او عمل می‌کردی.
کسی که اندک مایه‌ای از عدالت در وجودش هست،
پیش از آنکه درباره‌ی کسی قضاوت کند،
خود را در موقعیت ِ او قرار می‌دهد.




یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ، ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاد .
اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه ، تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه.
جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد یه اتفاق خیلی بدی افتاده!
بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:
بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم...
من پسرشم!
خواهش می کنم بزارید برم جلو
من پسرشم!

ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
.......................یه الاغ

:))



« بسم الله »

یکی از سنتهای دیرین و عادات شیرین در فرهنگ پارسی چه پیش از اسلام و چه پس از آن، این بوده است که کارها را با نام و یاد خدا آغاز کنند و معنای ژرف این سنت آن است که نظامی فرمود:

نظامی جامِ وصل آنگه کنی نوش...
که بر یادش کنی خود را فراموش

این تمامی پیام قرآن و جان و جوهر همۀ ادیان است و هیچ حکمت الهی و موعظه ای در جهان برتر از این نیست که کارها را به نام و به خاطر حضرت حق آغاز کنند. 
بسم اللهِ هنرمند این است که "من می خواهم با خلقِ زیبایی و نقاشی و معماری درهای بهشت را بر مردم بگشایم و در سودای ثروت و شهرت نیستم و بسم الله شاهد است که من حق را که پروردگار جهان است پیش چشم دارم و اگر پادشاهیِ جهان را به من دهند هرگز نخواهم نوشت:

« حسین از دین جدش خارج شده است»

بسم اللهِ دانشمند این است که من در سودای نشان دادن اسرار طبیعتم که به تعبیر گوته جامه بیرونی خداوند است. من می خواهم اسرار فرشتگانی را که پشت پردۀ عالم کار می کنند فاش کنم.
بسم اللهِ شاعر این است که به گفتۀ سعدی:

نامۀ حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پیر و جوان اندازم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای


مراقبه عشق:

با چشمان بسته به هنگامِ "یک" دَم،... "یک" نفس عمیقی بکشید با تمام وجود و با تمام قلبِ خود، به خود عشق بورزید، عشق بورزید و خود را همچون "یک" نورِ الهی در این کهکشان بی انتها نظاره کنید،... حس کنید، زمانی که خود را غرق در "یک" نور دیدی 

به هنگام بازدم همهً آن احساسِ نور و عشق الهی را به اطرافیان خود بتابانید. ...
"عشق یعنی با خالق و مخلوق یکی شدن"

عشق در یگانگیست، یگانه بودن با خدای یگانه


جانت را از پدر و مادرت می گیری
زبان و هویتت را از فرهنگت می گیری
معلوماتت را از کتاب و مدارس می گیری
ایمانت را از دینت می گیری
اما "بینشت" مال خودت است!
اگر بینشت را هم از دیگری بگیری به جریان سیال معرفت نپیوستی!

لحظاتی وجود دارند که خدا می آید و بر درت می کوبد . این یعنی عشق --
خداوند بر درت می کوبد,
شاید از طریق یک زن.........
از طریق یک مرد.........
از طریق یک کودک............
... از طریق یک عشق.........
از طریق غروب آفتاب
طلوع آفتاب
خداوند با میلیونها روش می تواند در بزند...........از طریق یک عشق.......

10چیز که مانع 10 چیز دیگر است!
1. غرور مانع یادگیری
2. تعصب مانع نوآوری
3. کم رویی مانع پیشرفت...
4. ترس مانع ایستادن
5. تخیل مانع واقع بینی
6. بدبینی مانع شادی
7. خود شیفتگی مانع معاشرت
8. شکایت مانع تلاش گری
9. خود بزرگ بینی مانع محبوبیت
10. عادت کردن مانع تغییر

این روز ها دوره ،دوره گرگ هاست !

مهربان که باشی می پندارند دشمنی ؛

گرگ که باشی خیالشان راحت می شود؛...

که از خودشانی!

ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم...!

آلبر کامو

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد . . .
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر . . .
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود . . ....
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم . . .

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه . . .
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود

قلب خودرابه روی آگاهی ورهنمود الهی بگشاییداما مانند برگی در جریان آب؛بی اختیارنباشید
بلکه قایق رانی بر آب های خروشان باشید
که بر آب ها می راند ومراقب قایق خویش!
(امانوءل)

خوبه یاد بگیریم که:

دخالت در زندگی دیگران "کنجکاوی " نیست
فضولیه عزیز من
...
تند گویی و قضاوت در مورد دیگران " انتقاد" نیست
اسمش " توهین" هست

هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم"
شوخی نیست جانم.حمله به شخصیت اون فرد هست

بازی کردن با احساسات مردم "زرنگی" نیست
اسمش "هرزگی" هست

خراب کردن یه نفر توی جمع"جوک" نیست
اسمش "کمبود" هست.اونم از جانب ما

و در آخر خوبه یاد بگیریم که:

به جای تصمیم گیری بیخود برای دیگران
به کرده های خودمون فکر کنیم

اول از خودمون شروع کنیم بهتره


<<< اینجا ایران است جایی که اثری از وجدان نیست >>>

در کودکی وقتی دروغ میگفتیم:
...
ترکه ی پدربزرگ در هوا تاب برمیداشت ،

و کف دستان ما را هاشور میزد...


امروز اما:

ما را به جرم گفتن حقیقت فلک میکنند!


(یغما گلرویی ) 


ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ...
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ !
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ
ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......... .
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،
ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، ﺑﯿﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ .
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑﺲ ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ
ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ !
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ :
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،
ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ....

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

...

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،

کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند

تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.



مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند

اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت

و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.



روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند

و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید

و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

ﻣﻮﺷﯽ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ، ﺍﻓﺴﺎﺭ ﺷﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺳﯿﺪ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻃﺒﻊ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﻭﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﻃﻦ ﻣﺘﺮﺻﺪ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺧﻄﺎﯼ ﻣﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻮﺷﺰﺩ ﮐﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ...
ﻣﻮﺵ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯼ ؟!
ﺗﻮ ﺭﻫﺒﺮ ﻭ ﭘﯿﺸﺎﻫﻨﮓ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ !
ﻣﻮﺵ ﮔﻔﺖ :
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﺍﺳﺖ!
ﺷﺘﺮ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺒﯿﻦ ! ﻋﻤﻖ ﺁﺏ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﯿﺴﺖ، ﻓﻘﻂ ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮﺳﺖ !
ﻣﻮﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯿﺎﻥ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﻣﻦ ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺷﺘﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻣﻮﺵ ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﯿﺮ
ﻭ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﺘﺮ ﻫﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﯽ
ﭼﻮﻥ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﭘﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ
ﺗﺎ ﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ، ﺭﻭﺯﯼ ﺳـﻮﯼ ﺟﺎﻩ
ﺗـﻮ ﺭﻋﯿﺖ ﺑﺎﺵ ﮔــﺮ ﺳـﻠﻄـﺎﻥ ﻧﻪ ﺍﯼ
ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﮐﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﻧﻪ ﺍﯼ


یک فکر اگر پیوسته در ذهن نگه داشته شود :ما رابه کنش وا می دارد.
کنش نیز هنگامی که تکرار شود به عادت تبدیل می گردد و این عادت های ماست که شخصیت ما را شکل می دهد و این شخصیت ماست-که سرنوشتمان را تعیین می کند .
بنا بر این اگر بخواهیم که سرنوشت خود را تغییر دهیم :باید از افکارمان آغاز کنیم.

حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت:

“گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت…”...

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:

“قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟”

گفت: “کدام سه صافی؟”

- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی واقعیت دارد؟

گفت: “نه… من فقط آن را شنیده‌ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”

سری تکان داد و گفت:

“پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده‌ای.

یعنی چیزی را که می‌خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی‌ام می‌شود.”

گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.”

– بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی‌کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.

آیا چیزی که می‌خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می‌خورد؟

– نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد،

نه خوشحال‌ کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی.”

ﺭﺍﻫﻬﺎﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ » ﺑﻮﺩﺍ« ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻧﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﺟﻤﻊ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؟
»ﺑﻮﺩﺍ« ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :...
ﺑﻠﻪ، ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﺳﺮﻭﮐﻠﻪﯼ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪ ﮐﻪ
ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ؟
»ﺑﻮﺩﺍ« ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﻧﻪ، ﺧﺪﺍ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ .
ﺍﻭﺍﺧﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﻣﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ »ﺑﻮﺩﺍ «
ﭘﺮﺳﯿﺪ . ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻮﺩﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭼﻨﯿﻦ ﺑﻮﺩ:
ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﯽ .
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮔﻔﺖ:
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻧﯿﺴﺖ . ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ
ﺳﺆﺍﻝ ﺳﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻫﯿﺪ؟
ﺑﻮﺩﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻦﺑﯿﻨﯽ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺳﻪ ﺷﺨﺺ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ
ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽﺭﺳﺪ: ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺑﺎ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ، ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺑﺎ
ﺍﻧﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﯾﺪ!!

امید

ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﻣﻮﺵ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻫﯽ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺁﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ
ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﻭﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻥ،
ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺗﻮﻧﺴﺘﻦ ﺩﻭﺍﻡ ﺑﯿﺎﺭﻥ 17 ﺩﻗﯿﻘﻪ
ﺑﻮﺩ.
ﺳﺮﯼ ﺩﻭﻡ ﻣﻮﺷﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ 17...
ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻤﻮﻧﻦ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ،
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ 17 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻧﺠﺎﺗﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻥ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﻧﻔﺲ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻭﻧﻬﺎ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ .
ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻧﯿﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺍﻡ ﺁﻭﺭﺩﻥ؟
26 ﺳﺎﻋﺖ !!!!!!!!!!!!
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﮐﻪ ﻋﻠﺖ ﺯﻧﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻮﺵ ﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﺎ
ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺭﻭ ﻧﺠﺎﺕ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺗﻮﻧﺴﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ
ﺩﻭﺍﻡ ﺑﯿﺎﺭﻥ.
ﺍﻣﯿﺪ، ﻗﻮﻩ ﻣﺤﺮﮎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ !!

حکمت تائو

هرگاه کسی خشم داشت بدانید که: ===> به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است. هر...گاه کسی نومید بود آگاه باشید که : =====> به کلماتی که سپاس او را ابراز کنند محتاج است. و هرگاه کسی حسد می‌ورزید : ========> نیاز دارد دیده شود. اگر کسی شاکی و گله مند بود : =========> نیاز دارد شنیده شود. اگر کسی تلخ بود نیاز دارد: ===>مهربانی دریافت کند. و اگر کسی ستم می‌کند نیاز داشته است که : ======> دوست داشته شود. اگر کسی بخل ورزد نیاز داشته است که ===> بخشیده شود. و همه‌ی این سایه‌ها در "روح و روان" ما نیاز دارند که : =========> عشق بر آن‌ها چون باران ببارد، ببارد و ببارد

استاد مرتضی مطهری در یکی از سخنرانی‌هایش درباره تحریفات مربوط به واقعه عاشورا فریاد می‌زند که ما امام حسین خراب کن هستیم! و از علل آن می‌گوید :

« [ امام ]حسین(ع) می‌گوید من نهضت کردم برای امر به معروف، برای اینکه دین را زنده کنم، برای اینکه با مفاسد مبارزه کنم. نهضت من یک نهضت اصلاحی اسلامی است.

[ ولی ] ما آمدیم یک چیز دیگری گفتیم و[ آن ] تحریف کردیم....

ما گفتیم [ امام ] حسین [ علیه السلام ] یک شرکت بیمه تاسیس کرد، بیمه‌ی گناه. گفت شما را از نظر گناه بیمه کردم. در عوض چه می‌گیرم؟ شما برای من اشک بریزید، من در عوض گناهان شما را جبران می‌کنم، اما شما هرچه می‌خواهید باشید، ابن‌زیاد باشید، عمرسعد باشید.

ما می‌گوییم یک ابن‌زیاد در دنیا کم بود، یک عمرسعد در دنیا کم بود، یک سنان‌بن‌انس در دنیا کم بود، یک خولی در دنیا کم بود، امام حسین خواست خولی در دنیا زیاد شود، عمر سعد در دنیا زیاد شود، گفت أیها‌الناس هرچه می‌توانید بد باشید که من بیمه‌ی شما هستم!»
نمیشه به روش یزید و شمر و عمر سعد و ابن زیاد زندگی کرد ولی دم از دوستی با اون حضرت زد ...

پیام عاشورا حسینی زندگی کردن است / نه ظلم کردن ؛ و نه زیر بار زور رفتن است ...

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد .

او پرسید: (( آیا خداوند , هرچیزی راکه وجود دارد , آفریده است؟ ))

دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : (( بله ))...

استاد پرسید: (( هرچیزی را ؟! ))

پاسخ دانشجو این بود: (( بله ; هرچیزی را. ))

استاد گفت: (( دراین حالت , خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شر وجود دارد .))

برای این سوال , دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند .

ناگهان , دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:

(( استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته ))

دانشجو پرسید: (( آیا سرما وجود دارد؟ ))

استاد پاسخ داد: (( البته, آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟ ))

دانشجو پاسخ داد: (( البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیک, سرما, نبودن

تمام و کمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد

و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون

گرما اشیاء بی حرکت هستند, قابلیت واکنش ندارند ; پس سرما وجود ندارد . ما لفظ سرما را

ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . ))

دانشجو ادامه داد : (( وتاریکی ؟ ))

استاد پاسخ دا د : (( تاریکی وجود دارد . ))

دانشجو گفت: (( شما باز هم در اشتباه هستید آقا! تاریکی , فقدان کامل نور است. شما می

توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز,

تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور , نور می تواند

تجزیه شود . تاریکی , لفظی ست که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم. ))

و سرانجام دانشجو ادامه داد: (( خداوند, شر را نیافریده است . شر , فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها

وجود دارند و فقدانشان منجر به شر می شود. ))

نام این دانشجو (( آلبرت انیشتین )) بود .

قلقلی در کنار همسرش/ عکس