یاد دوران کاردانی افتادم که با دوستم همیشه تو وبلاگا پرسه میزدیم
چند وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده
چه همه چیز زود میگذره
یاد دوران کاردانی افتادم که با دوستم همیشه تو وبلاگا پرسه میزدیم
چند وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده
چه همه چیز زود میگذره
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ..
آدمهای خوب و آدمهای بد، از هم جدا نیستند.
جایی در اعماق ِ تاریک ِ زمین،
ریشههای آنها به هم میپیوندد.
بنابراین، نباید درختان ِ بیبَر را سرزنش کرد.
شاید به اندازهی کافی آب به درخت نرسیده
و در نتیجه
درخت نتوانسته میوهای تولید کند.
میوهها که از آسمان نمیآیند،
آنها به آب محتاجند.
ممکن است درخت ِ بیبَر
در سایهی درختی تنومند باشد
و در نتیجه نتواند به میزان ِ کافی نور و هوا بگیرد.
پس درخت ِ بیبَر را سرزنش نکنید
و آن را به محاکمه نکشید.
اگر میخواهی کسی را سرزنش کنی،
ابتدا خود را در موقعیت ِ او قرار بده
و ببین اگر تو در آن موقعیت بودی،
آیا بهتر از او عمل میکردی.
کسی که اندک مایهای از عدالت در وجودش هست،
پیش از آنکه دربارهی کسی قضاوت کند،
خود را در موقعیت ِ او قرار میدهد.
یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ، ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاد .
اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه ، تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه.
جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد یه اتفاق خیلی بدی افتاده!
بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:
بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم...
من پسرشم!
خواهش می کنم بزارید برم جلو
من پسرشم!
ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
.......................یه الاغ
:))


جانت را از پدر و مادرت می گیری
زبان و هویتت را از فرهنگت می گیری
معلوماتت را از کتاب و مدارس می گیری
ایمانت را از دینت می گیری
اما "بینشت" مال خودت است!
اگر بینشت را هم از دیگری بگیری به جریان سیال معرفت نپیوستی!
