X
تبلیغات
girls over flower

























girls over flower

בפֿــتــَـر شدے براے خـَــلق بوســــــــہ اے با آرامشــــ

تــو בפֿــتــَـر نشـבے ڪہ همخــوآبـــ آבماے بیـפֿــوآبــــ بشے

בפֿــتــَـر شـבے ڪہ براے פֿـوآبـــــــ ڪـســے رویــــآ باشے

تو בפֿــتــَـر نشـבے ڪہ בر تنهآییتـــ حـســـرتــ آغوش عآشقــانہ اے را בاشته باشے

בפֿــتــَـر شـבے تا آغــوشے בر تنـــهآیے عشقتـــــ بـآشے

چـــــرآ فِکر مےڪنے چون בפֿــتــَـرے بآیـב هَمیشہ غَمگیـטּ بآشے؟ ؟

شکستـ פֿـورבه بآشے؟؟

عزیز مَــטּ یـــآב بــِگیـــر ڪہ تو בפֿــتــَـرے

یآב بگــــــیر تــُـو ڪلاس بذارے

تــ ـُــو نـــــــآز ڪنے

اوלּ פֿـیلــے بیجا مےکنہ تــــورو نآراحتـــ ڪــטּــہ

פֿـیلے بیــפֿـوב مےـڪــטּـہ اشڪـتو בرآره

اَصلا برآ چے بــــِہ یہ موجوבِ مذڪـــر اِجآزه میــבے شآבے زِنــבگیتو اَزتـــ بگیره ؟

ایـטּ اِسمش عِشق טּـیستـــ بــہ פֿــــבا

פֿـوבتــــو گول نَــــزטּ

ڪـســے ڪــِ عآشق توئـــه هَرگــِـز نِمےتونــہ غَمتــو ببیــטּــہ

چـہ برســہ بہ ایــטּــڪہ פֿـوבش عآمل غمِتــْـ باشہ

ڪـســے ڪه عآشقتہ نِمےتونـــہ اَشڪاتو ببیـטּــہ

چـہ برسہ פֿـودش بــــاعثـِـ اشڪ ریـפֿـتَنتــــ بشــــہ

בפֿــتــَـر بـــــآش

בפֿــتــَـرونـــہ نـــــآز ڪـــטּ !

בפֿــتــَـرونـــہ فڪــــر ڪـــטּ !

בפֿــتــَـرونـــہ اِحـســـــاس ڪـــטּ !

בפֿــتــَـرونـــہ اِستـِــــــــבلال ڪـــטּ !

בפֿــتــَـرونـــہ زنــבگـے ڪـــטּ !

امآ بــבوטּ غَم رو به اِشتبـــاه توے فرهنگـــِــ בפֿــتــَـرونـــہ ے تــُـو جا دآدن

اینے ڪــِ تــو وجوבتــــہ و اِسمِــش رو گذآشتـטּ اِحـســـآســ

مُـقــَــבسـِـہ بیهوבه نَشڪنش!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 8:48 توسط حنا دختری در مزرعه|

به ياد ندارم نابينايي به من تنه زده باشد

اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند:

مـــگه کـــوري؟

"جـانــي دپ"
نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 11:7 توسط حنا دختری در مزرعه|

ما فکر می کنیم بـــدترین درد
از دست دادن کسیه که دوســـتش داریم..!
اما حقیقت اینه کــه
از دست دادن خودمان
از یاد بردن اینکه کـــی هستیم..
و چــقدر ارزش داریم
گــاهی وقتها خــیلی دردناکــتره ...!

"دکتر انوشه "
نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 11:4 توسط حنا دختری در مزرعه|

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ
ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟
ﻫﺮ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ
ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺭﻧﮕﯽ
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ
ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﭘﻮﺳﺘﯽ ﺳﻔﯿﺪ
ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ 2 ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﯾﮑﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺑﻠﻮﺭﯾﻦ ﻭ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺳﻔﺎﻟﯽ
ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮔﻔﺖ :ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ
ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺑﻠﻮﺭﯾﻦ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﮔﻮﺍﺭﺍ
ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ
ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ...

"بنجامین فرانکلین"
نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 11:2 توسط حنا دختری در مزرعه|

مــن و تو تــحریم را درک نــکردیــم

آن پدری درک کرد که دخــتر 19 ساله اش ســرطان حنجره گرفت
آمــپول 130 هزار تومـانی شد 380 هـزار تومــان
و پـدری کارمنــد که حقــوقش تنها 30 هزارتومـان افزایش داشت !
پدری که کارگر بود و بیـکار شد مجـبور شد مسافرکشی کند
ولـی دید پراید 16 میــلیون شــده درک کرد!
من و تو فقط فهــمیدم کامپیــوتر , گوشی , لبــاس های برند , ماشــین های خارجــی گران شده
ولی آن هايی که مریـض داشتند کمرشان را تــحریم شکاند !
من میخواهم پدری مرگ کودک سرطانیش را نــبیند !
میخواهم پســری مرگ پدرش را نبیــند ...
همـــین...!
این چیز زیادی ست..؟
نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 11:2 توسط حنا دختری در مزرعه|


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 9:10 توسط حنا دختری در مزرعه|


در سال قحطی ، عارفی ، غلامی را دید که شادمان بود.

پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد .

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم..

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 12:44 توسط حنا دختری در مزرعه|


یکی از با ارزش ترین مثال هایی که اثر افکار و اندیشه های نامطلوب را در کار و زندگی نشان می دهد داستان خلبان (کادل والندا) است.

این شخص ، سالها با موفقیت بی مانندی پرواز های مختلف هوایی را انجام داده بود و یک بار هم به شکست نیندیشیده بود. فکر سقوط در ذهن او نمی گنجید!
او هموار پروازهایش را با شایستگی و موفقیت کامل انجام می داد:
روزی از روزها به همسرش اطلاع داد که گاهی اوقات افکار منفی در مورد پروازهایش به او هجوم می آورد و او را می آزارد و به وی خاطر نشان کرد که حتی یکبار خود را در حال سقوط هواپیما دیده است همسرش وی را دلداری می داد که ناراحت نشود و از وی در خواست می کرد که این افکار را از سر خود بیرون کند و دیگر حتی برای یک لحظه هم به سقوط نیندیشد.
با وجود توصیه گری همسرش ، خلبان موفق و همیشه پیروز آسمانها افکار منفی مربوط به سقوط هواپیما را در ذهنش ریشه کن نمی کند و حتی چند بار دیگر منظره سقوط هواپیما را در نظر مجسم می کند از آنجا که افکار و اندیشه های انسان تأثیر مستقیمی در روحیه وی دارد و روحیه نیز ارتباط تنگاتنگ و نزدیکی با اعمال و رفتار انسان دارد فقط سه ماه پس از اولین باری که خلبان بدون شکست خطوط هوایی ، این موضوع را به زنش گفت، هواپیمایش سقوط کرد و او جان خود را در اثر حادثه از دست داد!!!
<<شکست اساسا ثمره ی اندیشیدن به شکست است>>

سخن روز : از دیروز بیاموز. برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش... آلبرت انیشتن

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 12:40 توسط حنا دختری در مزرعه|


حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم

گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه

گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،

تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد

با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم

گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم

الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟

گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر

داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!

خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 10:13 توسط حنا دختری در مزرعه|

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:42 توسط حنا دختری در مزرعه|


آدم‌های خوب و آدم‌های بد، از هم جدا نیستند.
جایی در اعماق ِ تاریک ِ زمین،
ریشه‌های آن‌ها به هم می‌پیوندد.
بنابراین، نباید درختان ِ بی‌بَر را سرزنش کرد.
شاید به اندازه‌ی کافی آب به درخت نرسیده
و در نتیجه
درخت نتوانسته میوه‌ای تولید کند.
میوه‌ها که از آسمان نمی‌آیند،
آن‌ها به آب محتاجند.
ممکن است درخت ِ بی‌بَر
در سایه‌ی درختی تنومند باشد
و در نتیجه نتواند به میزان ِ کافی نور و هوا بگیرد.
پس درخت ِ بی‌بَر را سرزنش نکنید
و آن را به محاکمه نکشید.
اگر می‌خواهی کسی را سرزنش کنی،
ابتدا خود را در موقعیت ِ او قرار بده
و ببین اگر تو در آن موقعیت بودی،
آیا بهتر از او عمل می‌کردی.
کسی که اندک مایه‌ای از عدالت در وجودش هست،
پیش از آنکه درباره‌ی کسی قضاوت کند،
خود را در موقعیت ِ او قرار می‌دهد.


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:39 توسط حنا دختری در مزرعه|


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:36 توسط حنا دختری در مزرعه|


یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ، ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاد .
اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه ، تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه.
جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میداد یه اتفاق خیلی بدی افتاده!
بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:
بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم...
من پسرشم!
خواهش می کنم بزارید برم جلو
من پسرشم!

ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
.......................یه الاغ

:))

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:16 توسط حنا دختری در مزرعه|


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:13 توسط حنا دختری در مزرعه|


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392ساعت 9:12 توسط حنا دختری در مزرعه|

« بسم الله »

یکی از سنتهای دیرین و عادات شیرین در فرهنگ پارسی چه پیش از اسلام و چه پس از آن، این بوده است که کارها را با نام و یاد خدا آغاز کنند و معنای ژرف این سنت آن است که نظامی فرمود:

نظامی جامِ وصل آنگه کنی نوش...
که بر یادش کنی خود را فراموش

این تمامی پیام قرآن و جان و جوهر همۀ ادیان است و هیچ حکمت الهی و موعظه ای در جهان برتر از این نیست که کارها را به نام و به خاطر حضرت حق آغاز کنند. 
بسم اللهِ هنرمند این است که "من می خواهم با خلقِ زیبایی و نقاشی و معماری درهای بهشت را بر مردم بگشایم و در سودای ثروت و شهرت نیستم و بسم الله شاهد است که من حق را که پروردگار جهان است پیش چشم دارم و اگر پادشاهیِ جهان را به من دهند هرگز نخواهم نوشت:

« حسین از دین جدش خارج شده است»

بسم اللهِ دانشمند این است که من در سودای نشان دادن اسرار طبیعتم که به تعبیر گوته جامه بیرونی خداوند است. من می خواهم اسرار فرشتگانی را که پشت پردۀ عالم کار می کنند فاش کنم.
بسم اللهِ شاعر این است که به گفتۀ سعدی:

نامۀ حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پیر و جوان اندازم

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت قرآن»
به قلم حسین الهی قمشه ای


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:18 توسط حنا دختری در مزرعه|

مراقبه عشق:

با چشمان بسته به هنگامِ "یک" دَم،... "یک" نفس عمیقی بکشید با تمام وجود و با تمام قلبِ خود، به خود عشق بورزید، عشق بورزید و خود را همچون "یک" نورِ الهی در این کهکشان بی انتها نظاره کنید،... حس کنید، زمانی که خود را غرق در "یک" نور دیدی 

به هنگام بازدم همهً آن احساسِ نور و عشق الهی را به اطرافیان خود بتابانید. ...
"عشق یعنی با خالق و مخلوق یکی شدن"

عشق در یگانگیست، یگانه بودن با خدای یگانه


نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:14 توسط حنا دختری در مزرعه|

جانت را از پدر و مادرت می گیری
زبان و هویتت را از فرهنگت می گیری
معلوماتت را از کتاب و مدارس می گیری
ایمانت را از دینت می گیری
اما "بینشت" مال خودت است!
اگر بینشت را هم از دیگری بگیری به جریان سیال معرفت نپیوستی!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:9 توسط حنا دختری در مزرعه|

لحظاتی وجود دارند که خدا می آید و بر درت می کوبد . این یعنی عشق --
خداوند بر درت می کوبد,
شاید از طریق یک زن.........
از طریق یک مرد.........
از طریق یک کودک............
... از طریق یک عشق.........
از طریق غروب آفتاب
طلوع آفتاب
خداوند با میلیونها روش می تواند در بزند...........از طریق یک عشق.......
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:6 توسط حنا دختری در مزرعه|

10چیز که مانع 10 چیز دیگر است!
1. غرور مانع یادگیری
2. تعصب مانع نوآوری
3. کم رویی مانع پیشرفت...
4. ترس مانع ایستادن
5. تخیل مانع واقع بینی
6. بدبینی مانع شادی
7. خود شیفتگی مانع معاشرت
8. شکایت مانع تلاش گری
9. خود بزرگ بینی مانع محبوبیت
10. عادت کردن مانع تغییر

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 19:2 توسط حنا دختری در مزرعه|

این روز ها دوره ،دوره گرگ هاست !

مهربان که باشی می پندارند دشمنی ؛

گرگ که باشی خیالشان راحت می شود؛...

که از خودشانی!

ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم...!

آلبر کامو
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 21:17 توسط حنا دختری در مزرعه|

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد . . .
دستی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر . . .
به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود . . ....
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم . . .

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه . . .
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز!!
زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ، خشک می شود
نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 21:15 توسط حنا دختری در مزرعه|

قلب خودرابه روی آگاهی ورهنمود الهی بگشاییداما مانند برگی در جریان آب؛بی اختیارنباشید
بلکه قایق رانی بر آب های خروشان باشید
که بر آب ها می راند ومراقب قایق خویش!
(امانوءل)

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 21:2 توسط حنا دختری در مزرعه|

خوبه یاد بگیریم که:

دخالت در زندگی دیگران "کنجکاوی " نیست
فضولیه عزیز من
...
تند گویی و قضاوت در مورد دیگران " انتقاد" نیست
اسمش " توهین" هست

هر کار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم"
شوخی نیست جانم.حمله به شخصیت اون فرد هست

بازی کردن با احساسات مردم "زرنگی" نیست
اسمش "هرزگی" هست

خراب کردن یه نفر توی جمع"جوک" نیست
اسمش "کمبود" هست.اونم از جانب ما

و در آخر خوبه یاد بگیریم که:

به جای تصمیم گیری بیخود برای دیگران
به کرده های خودمون فکر کنیم

اول از خودمون شروع کنیم بهتره


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 19:54 توسط حنا دختری در مزرعه|

<<< اینجا ایران است جایی که اثری از وجدان نیست >>>

در کودکی وقتی دروغ میگفتیم:
...
ترکه ی پدربزرگ در هوا تاب برمیداشت ،

و کف دستان ما را هاشور میزد...


امروز اما:

ما را به جرم گفتن حقیقت فلک میکنند!


(یغما گلرویی ) 


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 19:50 توسط حنا دختری در مزرعه|

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ...
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ !
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ
ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ......... .
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،
ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!!؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، ﺑﯿﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ .
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑﺲ ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ
ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ !
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ :
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،
ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ....
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت 20:55 توسط حنا دختری در مزرعه|

کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

...

پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد،

کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند

تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.



مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند

اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت

و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.



روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند

و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید

و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد ...

نتیجه اخلاقی: مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم:

اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 13:44 توسط حنا دختری در مزرعه|

ﻣﻮﺷﯽ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ، ﺍﻓﺴﺎﺭ ﺷﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺳﯿﺪ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﺷﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻃﺒﻊ ﺁﺭﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﻭﯼ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﻃﻦ ﻣﺘﺮﺻﺪ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺧﻄﺎﯼ ﻣﻮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﯼ ﮔﻮﺷﺰﺩ ﮐﻨﺪ
ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ...
ﻣﻮﺵ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺑﺎﺯ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ
ﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯼ ؟!
ﺗﻮ ﺭﻫﺒﺮ ﻭ ﭘﯿﺸﺎﻫﻨﮓ ﻣﻦ ﻫﺴﺘﯽ !
ﻣﻮﺵ ﮔﻔﺖ :
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﺍﺳﺖ!
ﺷﺘﺮ ﭘﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻧﻬﺎﺩ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ:
ﺑﺒﯿﻦ ! ﻋﻤﻖ ﺁﺏ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﯿﺴﺖ، ﻓﻘﻂ ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮﺳﺖ !
ﻣﻮﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯿﺎﻥ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﻣﻦ ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !
ﺷﺘﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :
ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺲ ﺭﻫﺒﺮﯼ ﻣﻮﺵ ﻫﺎﯾﯽ ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻋﻬﺪﻩ ﮔﯿﺮ
ﻭ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﺘﺮ ﻫﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﻨﯽ
ﭼﻮﻥ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﭘﺲ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ
ﺗﺎ ﺭﺳﯽ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ، ﺭﻭﺯﯼ ﺳـﻮﯼ ﺟﺎﻩ
ﺗـﻮ ﺭﻋﯿﺖ ﺑﺎﺵ ﮔــﺮ ﺳـﻠﻄـﺎﻥ ﻧﻪ ﺍﯼ
ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺍﻥ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﮐﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﻧﻪ ﺍﯼ

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 13:38 توسط حنا دختری در مزرعه|


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 8:56 توسط حنا دختری در مزرعه|

یک فکر اگر پیوسته در ذهن نگه داشته شود :ما رابه کنش وا می دارد.
کنش نیز هنگامی که تکرار شود به عادت تبدیل می گردد و این عادت های ماست که شخصیت ما را شکل می دهد و این شخصیت ماست-که سرنوشتمان را تعیین می کند .
بنا بر این اگر بخواهیم که سرنوشت خود را تغییر دهیم :باید از افکارمان آغاز کنیم.

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1392ساعت 17:57 توسط حنا دختری در مزرعه|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»


Design By : Pichak