X
تبلیغات
girls over flower



تاريخ : جمعه بیست و چهارم خرداد 1392 | 18:25 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 | 23:2 | نویسنده : تروبچه خانوم |
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد.
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خسته… انگار فقط آمده بود گریه کند…
دردش گفتنی نبود….!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد…وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.
زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن…
چند ساعت بعد، دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد…
خانوم! خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند…به سرعت از آنجا خارج شد…وارد شــــهر شد…
امــــا…اما انگار چیزی شده بود…دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود… نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد…با خود گفت: مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد…
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته…!



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 22:3 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 | 21:43 | نویسنده : تروبچه خانوم |

 

رفت؟

 

به سلامت!!!!!!!!!!!!

 

من خدا نیستم بگویم:صد بار اگر توبه شکستی بازآی...

 

آنکه رفت به حرمت انچه با خود بردحق بازگشت ندارد.

 

رفتنش مردانه نبود لااقل مرد باشد برنگردد...

 

خط زدن برمن پایان من نیست آغاز بی لیاقتی اوست!!!



تاريخ : یکشنبه یازدهم فروردین 1392 | 20:19 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : پنجشنبه هشتم فروردین 1392 | 22:24 | نویسنده : تروبچه خانوم |

یه استاد هی تو کلاس به دخترا تیکه مینداخت.یه روز دخترا تصمیم گرفتن وقتی استاد تیکه انداخت با اولین تیکه از کلاس برن بیرون.این حرف به گوش استاد رسید.استاد جلسه ی بعد دیر سر کلاس اومد و وقتی وارد کلاس شد گفت:از انقلاب داشتم می اومدم که یک صف طولانی از دخترهارو دیدم رفتم جلو پرسیدم چی شده گفتن با کارت دانشجویی شوهر میدن.دخترا پامیشن برن بیرون استاد می گه کجا؟وقتش تموم شد تا ساعت 10 بود.



تاريخ : پنجشنبه هشتم فروردین 1392 | 22:2 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : پنجشنبه هشتم فروردین 1392 | 22:0 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 10:7 | نویسنده : تروبچه خانوم |
آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید ،

شیطان دچار درد شدید در سر میشود

و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند

و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟

و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید

این پیام را به دیگران ارسال کنید ،

شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟؟؟؟

فریب شیطان را نخويد!!!!

پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید

وتوي وب هاتون بذاريد...



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 | 9:52 | نویسنده : تروبچه خانوم |

http://www.procreo.jp/labo/flower_garden.swf



تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 21:30 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : جمعه بیست و دوم دی 1391 | 22:6 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : جمعه بیست و دوم دی 1391 | 22:4 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : جمعه بیست و دوم دی 1391 | 21:56 | نویسنده : تروبچه خانوم |

 
آدم ها

همه ماهند

نیمه ی تاریک شان را

به دیگران نشان نمی دهند

آدمها ماهند
 

عباس معروفي
 
 
 


 
     
 
 


 
این روزها نوازنده خوبی شده ام ...

دلم شور می زند ...

چشمانم تار ...
 
 
 
 
 

    


 
 
تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می‌آموزد

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم …
 
 
 
 
    


 
 
 
تورا با "ط " مینویسم!

طو با همه فرق داری...
 






    



 
 
تنهایی ام جوشیده 

مرا لب نزن ...

دل تلخم امروز

در این هوای بارانی ...
 
 




    




 
بعضي دردها مثل "چايي" ميمونن

با گذشت زمان"سرد"ميشن ،

ولي " تلخيش " از بين نمیره.







    





برای کسی مُردم که برایم ؛

نه… . تب کرد

نه… . سرفه

نه… . حتی عطسه!
 
 
 


     
 
 
تو را باید دوست داشت

هر روز برای تو باید نوشت

باید در انتظارت ماند.....

چه درفصلمان پاییز باشد ویا دیگر فصلهای خدا...

ومن

دیوانه وار عاشق

این بایدهای زندگیم هستم...

 



    
 
 
 
 
به کفش هایم سنجاق سر میزنم , 

موهایم را با بند کتانی می بافم , 

دست هایم را جوراب میپوشانم , 

شعرهایم را برایت شال گردن می بافم



تاريخ : یکشنبه سوم دی 1391 | 12:25 | نویسنده : تروبچه خانوم |
چه فرق ست بين اينکه
سرت را بر دامن دخترت بگذاري،
تا اينکه
يا سرت را بر دامن دخترت بگذارند .. ؟



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | 15:1 | نویسنده : تروبچه خانوم |
نقل قول: یکی نان نداشت، می مرد

یکی وجدان نداشت، می خندید!

یکی در لبنان بود، چه می دانم لخت بود انگار

یکی هم در اینجا بود، صورتش سرخ بود انگار

یکی کفش نداشت، واکس می زد

یکی هم کفش داشت، تو سر واکسی می زد

یکی درد داشت و می خندید

یکی مرض داشت و نمی خندید

یکی عقل داشت ولی روی دیوارهای شهر می شاشید

یکی هم سواد داشت روی دیوارهای شهر می نوشت:" شهر ما خانه
ماست"
یکی مادرزاد زیر آفتاب برنزه بود،

یکی هم در سایه زیر سولاریوم بود!

یکی جان می کند عرق می ریخت ولی نمی خورد!

یکی هم نشسته بود عرق می ریخت می خورد!

یکی در صف مرغ ضربه فنی می شد

یکی هم در نیاوران خون بالا می آورد

یکی در ایستگاه بی آر تی حضرت عزرائیل را ملاقات می کرد

یکی در جردن دختر عزرائیل را بلند می کرد

یکی داشت کمی می خوابید در جوی آب

یکی هم گوسفندهایش تمام نمی شد

یکی می مرد، طبیعی هم می مرد

یکی اما یادش رفته بود، ولی می مرد

یکی بود یکی هم نبود

یکی نبود ولی می گفتند بود.

یکی رفت، پا داشت. برگشت، نداشت

یکی نرفت، نشست گوشت تن بقیه را خورد.

یکی ساندیس می خورد و باورش شد"صد درصد طبیعی!"

یکی هم ...

بگذریم هرچند ...

"یکی می مرد ز درد بی نوایی

یکی می گفت: عزیز زردک می خواهی؟"


تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 13:6 | نویسنده : تروبچه خانوم |
دوستان عزیز توجه بفرمایین وقتی فین میکنین وسط دستمال رو نگاه نکنین کمتر گزارش شده که کسی مروارید فین کرده باشه !
-----------------------
فقط یک اصفهانی می تواند یک جمله با بیست فعل بسازد:
داشتم می رفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم میگد نیمیخوام بیام بذار برم بیگیرم بخوابم
----------------------
البته یک اراکی هم می تواند یک جمله با کلی فعل بسازد:
ماخاسوم بروم دیدم گرفت نشست گفتوم بل باپرسوم بینوم میا نمیا
دیدم میگه ناماخام بیام بل برم بگیروم بخابوم گفتوم باشه برو باخاب
----------------------------
کبوترها وقتی رو ماشین سفید پی پی می کنن(!) رنگ پی پی شون سیاهه، وقتی رو ماشین سیاه خراب کاری می کنند رنگش سفیده! کلاً با ما مشکل دارن!
-----------------------------
دل نوشته دختران مجرد: بارها در كلاس اول خوانديم آن مرد آمد، او با اسب آمد، او زير باران آمد...
ما كه ترشيديم مرتيكه با خر هم نيامد!
------------------------
شكسپیر می گه: هر وقت زنت گریه می كنه، می خواد خرت كنه و هر وقت می خنده مطمئن باش خرت كرده!

اوج تنهایی وقتیه که همه دور و برت باشن اما نتونی با هیچ کدومشون حرف بزنی و درد دل کنی.

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 | 12:59 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 12:36 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1391 | 12:21 | نویسنده : تروبچه خانوم |

دختر كوچكى با معلمش درباره نهنگ‌ها



بحث مى‌كرد معلم گفت: از نظر فیزیكى



غیرممكن است كه نهنگ بتواند یك آدم را



ببلعد زیرا با وجود اینكه پستاندار


عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار



كوچكى دارد دختر كوچك پرسید: پس



چطور حضرت یونس به وسیله یك نهنگ



بلعیده شد؟ معلم كه عصبانى شده بود



تكرار كرد كه نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد.



این از نظر فیزیكى غیرممكن است دختر


كوچك گفت: وقتى به بهشت رفتم از


حضرت یونس مى‌پرسم معلم گفت: اگر


حضرت یونس به بهشت نرفته بود چى؟


دختر كوچك گفت: اونوقت شما ازش


بپرسید



تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 13:44 | نویسنده : تروبچه خانوم |
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.  آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.  روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:... بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.  دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.  البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.



تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 13:41 | نویسنده : تروبچه خانوم |
 
 
 
میان آن همه الف و ب و مشق دبستان ...
 
آنچه در زندگی واقعیت داشت 
 
خط فاصله بود...




تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 12:57 | نویسنده : تروبچه خانوم |




تاريخ : سه شنبه سی ام آبان 1391 | 12:32 | نویسنده : تروبچه خانوم |

خدا بهــــــــــــــ انسانــــــــــــــ ۲گوشــــــــــــــ و ۲ چشمــــــــــــــ

۲ دستــــــــــــــ و ۲ پا داد

اما میدونیــــــــــــــ چرا ۱ قلبــــــــــــــ داد؟

 چونــــــــــــــ میخواستــــــــــــــ تو دنبالــــــــــــــ دومیشــــــــــــــ باشیــــــــــــــ



تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 14:14 | نویسنده : تروبچه خانوم |
هیچ گاه در زندگی ب هیچ چیز و هیچ کس دل نبند.....


زیرا دل بستن در عین اسارت است......

و.......

اسارت انسان را ب جنوووووون میکشاند........

هرگاه ب چیزی یا ب کسی دل بستی........

رهایش کن............

اگر ب سویت باز نگشت.......

یعنی از همان اول از آن تووووووووووو نبوووووووووده...


تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 13:55 | نویسنده : تروبچه خانوم |


هر جا که می بینم نوشته است :

" خواستن توانستن است " آتش می گیرم !

یعنی او نخواست که نشد !



تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 13:53 | نویسنده : تروبچه خانوم |

هيچوقت از تمام جونت برای کسی مايه نذار

يکمشو نگه دار

بعد از اينکه زد تو پَرِت

براي نگه داشتن بغضت لازمت ميشه ..



تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 13:48 | نویسنده : تروبچه خانوم |

 

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند.

فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد.

مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد.

او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد.

مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد.

مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود.

کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال و هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت.

بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد.

هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود و آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم.

در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند...

تاريخ : یکشنبه چهاردهم آبان 1391 | 11:53 | نویسنده : تروبچه خانوم |



تاريخ : شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 11:47 | نویسنده : تروبچه خانوم |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
girls over flower
<-PostContent->
موضوعات مرتبط: <-CategoryName->

برچسب‌ها: <-TagName->


ادامه مطلب
تاريخ : <-PostDate-> | <-PostTime-> | نویسنده : <-PostAuthor-> |
       

.: Weblog Themes By VatanSkin :.